تبليغاتX
وبگرد فی میل

وبگرد فی میل

تمرین نوشتن

فراموشی

بار بعد که حرف زدیم – که لابد در مقیاس "ستاره هالی وار" من و تو، چیزی حدود یک سال دیگر خواهد بود – یادم بیانداز سوال کنم وقتی مادرت برای بار اول زنگ زد و لرزان از فراموشی های پدرت گفت چه کردی؟ عکس العمل ات چه بود وقتی شنیدی اسم ها را، جاها را، آدم ها را، آدرس ها را، تند و تند، پشت سر هم یادش می رود؟ و بعد خودش از دست خودش عاصی می شود؟ مثل بچه ها می شود، کم مانده گریه زاری راه بیاندازد؟


با آن کیسه ی یخ که یکهو خالی می شود میان سینه ی آدم، چه کردی؟ خودت را، مادرت را هزاران مایل آنطرف تر، چطور جمع و جور کردی؟


نکند تو هم راه افتادی به سمت اولین ایستگاه، تا سرحد ممکن مشروب خوردی، بلند بلند موسیقی گوش کردی، و صورت ات را که همانطور ماسیده بود از سرما شستی، آرایش کردی، رفتی در جمعی، خندیدی، تظاهر کردی که زندگی همان است که بود؟ نکند تو هم با خودت سر جنگ گذاشتی که آن حس را که چنگ می اندازد زیر گلویت و میان سینه ات، به درونت راه ندهی؟ با خودت شرط کردی که ناله و نفرین نکنی؟ بد و بیراه نگویی؟


بعد برگشته باشی خانه، ویتامین جوشان ات را بخوری، وبگردی شبانه ات را بکنی، و آن فکرها و کابوس ها را بگذاری در همان جعبه ی نفرینی مغزت برای خودشان عربده کشی کنند، اما به جاهای دیگر راهشان ندهی؟ مبادا تو هم همین کارها را کرده باشی؟


نکند اصلن تو هم خیلی وقت است با پیری درگیری؟ با آدم های پیر، چیزهای پیر، خانه های قدیمی، کفش های کهنه، با خود فرسودگی... تو هم درگیری؟ با فراموشی؟ با آن خواست عجیب برای یادآوری، به یاد ماندن، به یاد آوردن؟ زنده بودن، هستن، شدن؟


یادم بیانداز حتمن، که بپرسم.


 

رونوشت: جناب حسین نوروزی، به جهت درگیری دیرینه شان با مرگ.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

میهمان

پیراهن گلدار

کفش های راحتی سفید

خرده رنگی به گونه و بر لب

لبخندی در آینه

...

بطری شراب را بغل می گیرم

سرخوشم به میهمان بودنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

عصرانه

چه وقت بدی است برای بی رمقی. این ترافیک انگار قرار نیست هیچ وقت  تمام شود.

پیچ رادیو را می بندم. بیهوده زحمت می کشد خوشحالم کند. حیف که بی نتیجه است. گویا اخیرن بی حوصلگی مدام نیز به فهرست بلند بالای هنرهایمان افزوده شده است.

قطره ای باران شیشه را نوازش می کند. باد می پیچد و آسمان یکپارچه سیاه می شود. نگرانم و کاری از دستم ساخته نیست. نگران دلشوره هایت، نگران پیری ناگزیرت، نگران شکنندگی چین و چروک میانه ی ابروهایت... نگرانم.

طوفان می رسد و ارکستر عظیم شاخ و برگ لغزان درختان را رهبری می کند. غرق می شوم در هم آوایی دو مرغ دریایی که در فکرم می پیچد؛ روی دریاچه ای تاب می خورند و بلند بلند می خوانند. آواز را به باد می سپارند تا در دور دست ها نیز شنیده شود.

دلواپسم. 

واژه هایم قد نمی دهند، یا شاید من دیگر تاب به کار گرفتنشان را ندارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

غمباد

چشم هایت که نمناک شدند، خواستم بگویم بیا به جای همه ی این درد دل ها و اگر ها و خاطره های دلخراش، دوتایی بنشینیم یک ساعت گریه ای، زاری ای، چیزی بکنیم. 

نگفتم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

توالی

مردی بود،

یک وقت دوست اش می داشتم لابد.

شیطان صفتی مرام اش بود.

به ستوه آمدم، کوچ کردم.

 

مردی بود، دوست اش نداشتم

خود خواه بود و ناسازگار

به رویش آوردم؛ حالش از حقیقت اش به هم خورد

نگاهش نفرت گرفت، کوچ کرد.

 

مردی بود، مهربان، صاف مثل آینه، مانند آب

مرد دیگری را می خواست آن سوی دنیا

بارش را بست

دیگر ندیدمش.

 

مردی بود؛ گمانم دوستم می داشت

حیف که چشم هایش خالی بود و زبانش قاصر

و دست هایش؛ چه سرد.

کوچ نکرد، اما تمام شد.

 

مردی هست، دلپذیر، خودمانی

ساده، گرم - آفتاب وار

آغوشش به اندازه،

سلول هایش آشنا.

حس زیبای بودن اش ظریف.

مانده ام کدام یک اول مسافریم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

میدان دید

به لحاظ طبیعی و منطقی، میدان دید ما دایره / کروی شکل است. اما ابزارهایی که ساخته ایم (و برایمان ساخته اند)، از صفحه ی سینما و تلویزیون و مانیتور گرفته تا همین کاغذ و قاب عکس (و خود عکس) و حتی پنجره هایی که روی دیوارهای خانه مان بنا می کنیم تا منظره ای از بیرون برایمان بسازند، همگی مستطیل شکل اند. یعنی تصاویر را مستطیل شکل به خوردمان می دهند. منظور اینکه اصل تصویری که باید به چشم ها برسد، منطقن دایره یا کره ای عمق دار است اما انگار عادت کرده ایم همیشه آن را از یک قاب یا یک فیلتر مستطیل رد کنیم تا بتوانیم درک کنیم که داریم "خوب می بینیم" و "تصویر کامل است"، در حالی که به آن معنا که با ساختار بیولوژیک ما منطبق باشد، به هیچ وجه کامل نیست.

این ابزارها این عادت را برایمان ساخته اند که ناخودآگاه آن میدان دید دایره / کروی را به یک شکل مستطیل یا ترکیبی از مستطیل ها تقلیل یا تغییر دهیم. بر مبنای همین عادت، چشم هایمان حتی در فضای باز و بدون قاب هم مناظر را در یک قاب از پیش تعریف شده ی مستطیل نگاه می کنند و هر چه از این قاب بیرون باشد را ناخواسته حذف می کنند.

به جز مساله ی سانسورِ حواشی یک تصویر برای ساختن قاب مستطیلی، مورد مهم تر این است که هر قابی کانون توجه و نقاط عطف خاص خود را دارد. به عنوان مثال، در یک قاب مستطیل (این می تواند یک عکس یا یک پنجره یا هر چیز دیگر باشد که تصویری را در یک فیلتر مستطیلی به ما ارائه می کند)، گوشه های قاب و خطوط مستقیم افقی و عمودی اند که توجه ما را جلب می کنند. در این جا "تضاد" هم معنای خاصی دارد که جامع نیست. مثلن در یک عکس مستطیلی، زیبایی تضاد خطوط یک رشته کوه با قالب اصلی (که بر مبنای خطوط صاف عمودی یا افقی شکل گرفته) توجه ما را جلب می کند. اما اگر قاب این تصویر خطوطی هم سان با پستی بلندی های آن رشته کوه داشت، یعنی به عنوان مثال اضلاع اش آن شکلی بودند، این تضاد و جذابیتِ حاصل از عدم تقارن از بین می رفت.

اما اگر تمرین کنیم که به عنوان مثال دایره / کروی نگاه کنیم، متوجه می شویم که کانون توجه مان روی مرکز دایره خواهد بود و خطوطی که مورد توجه قرار می گیرند بر مبنای شعاع دایره و انحنای دور آن تشخیص داده می شوند. (نمونه ی عالی: تیتراژ فیلم Bitter Moon) همین طور قاب را می شود عوض کرد. برای تفریح می توان چند وقتی دنیا را مثلثی / هرمی دید!

در هر حال این یک روضه ی تجربی (و نه علمی) بود، صرفن درباب تلاش برای عوض کردن قاب های ذهنی و عینی مان، تغییر کانون های توجه، تغییر ضلع ها و خطوط، و لذت بردن از تشخیص آنچه تا پیش از این به واسطه ی قاب بندی کهنه مان از دیدن یا خوب دیدن اش غافل بوده ایم.

---

بعد التحریر: برای دوستی توضیح دادم که هر وقت با بچه های کم سن و سال راهی پارک و جنگل می شوم، لذت بخش / حسادت برانگیز است که چون کم سن و سال تر ها قاب بندی شان کمتر است (یا شاید اصلن قاب نداشته باشند)، کار کشف های شگفت انگیز بر عهده ی آن هاست. آن سنگ یا گل و گیاه یا برگ یا جانور کوچک زیبا را که من نمی بینم، یعنی قاب هایم سانسورشان می کنند، بچه ها پیدا می کنند و می بینند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

دو معشوقه گی

بطری شراب قل دار (!) یا همان sparkling wine پرتغالی از این طرف، لیکور پرتقالی Cointreau از آن سر اتاق، هر دو چشمک می زنند. مِن و مِن می کنم کدام را بخورم که "دو-عرقه" نشوم. بعد یادم می آید همه ی عمرم هر مزاج برافکنی را با آن یکی خورده ام و هیچ اتفاقی نیافتاده. این همان افسانه است. خارجی ها به اش می گویند Myth. یعنی یک رابطه ی استبعادی که الکی کرده اند توی مخمان که مثلن نتیجه اش بلامنازع همان است که می گویند. مانند خیلی از روابط مثبت دیگر، از جمله؛ خطر س.ک.س زمان قاعدگی، ربط الکل با اضافه وزن، رابطه ی ضریب هوشی با موفقیت.

یاد این ها که کردم، از هر دو بطری نوشیدم. به تناوب. و باز هم طبق معمول نه سردردی در کار بود، نه تهوع و استفراغ. فقط گرما بود و وارفتگی خوش خوشک که نم نم بدنم را می گرفت، و غرقه شدن در رویاهای دل انگیز... و بعله! یک خواب خیلی خیلی خوب و عمیق!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

خاطرات استیو

دلم خیابان گردی می خواهد. گاهی دوست داری در نیمه شبِ بیدارِ مردمی سرخوش شریک شوی.

بوکیت بینتانگ، از چند خیابان این طرف تر و آنطرف تر صحرای محشر است از شلوغی. هیچ معلوم نیست این همه آدم از کجا آمده اند. هر رنگ و نژادی که بخواهی بین شان پیدا می شود. فصل سیاحت عربهاست و بازار دست فروش ها و ماساژورها داغ تر از همیشه.

ماشین را به زور جایی جا می دهم. پیاده که می شوم، سلول به سلول ام افتادن در دریایی از نور و رنگ و عطر غذاهای جور به جور و بی خیالی آدم هایی که از چهارگوشه ی جهان در یک خیابان کوچک این شهر جمع شده اند را حس می کند. سبک می شوم.

یک ساعتی راه رفته ام قبل از این استیو را ببینم. جلوی در رویال بینتانگ، می بینم که از جمعی خداحافظی می کند. گیتاری به شانه اش آویزان است. قد بلند با موهای خاکستری، شصت و چند یا هفتاد ساله. او به سمت من و من به سمت او در حرکتیم که پای بساط یک دستفروش می ایستد. تا بهشان برسم، صحبتشان گل انداخته. مکث می کنم آنجا. بی مقدمه، رو می کند به من:

- ایرانی هستی یا فقط چشمهات شکل ایرانی هاست؟

- گیتار زدن شغلته یا تفریح؟

- تو اول بگو!

و این طور سر صحبت باز می شود. می نشینیم کنار پیاده رو، می پرسد که چه آهنگ هایی دوست دارم. می گویم که هر چه دوست دارد بنوازد، فرقی نمی کند. می نوازد و می خواند. بین قطعه ها گپ می زنیم.

آمریکایی است، اما سال ها هلند زندگی کرده. همسرش همین چندسال پیش (نمی دانم در چه مقیاسی) طلاق گرفته و با بچه ها زندگی می کند. در آمریکا. استیو دلش برای دخترش تنگ است. نینا. بیست و چهار ساله... "هم سن و سال تو."

استیو دلش برای زنش هم تنگ می شود. این یکی ناگفته پیداست.

دوبار به ایران سفر کرده و می گوید ایرانی ها را از چشم هایشان می شود شناخت، همان طور که هلندی ها و استرالیایی ها را. بار اول، در دوران جنگ با عراق به ایران رفته است. دستی داشته در خرید و فروش تسلیحات، اما نه مستقیم... چیزی شبیه وکیل یا از این دست، که به هر حال روشن نکرد. در واقع فقط یک "میلیتاری" از دهانش در رفت و من هم گذاشتم پای معامله ی اسلحه. موسوی را خوب می شناسد. محسن رضایی را هم. به خصوص از سفر دومش. خاتمی را نام نمی برد. هاشمی را انگار از همه بیشتر دوست دارد، این ماجرا به سفر دومش بر می گردد.

سفر دوم در سال 1993-1992 اتفاق می افتد. اولین چیزی که از هاشمی می گوید، این است که تا به حال در عمرش مردی به این مکنت و مال ندیده. چشمهایش جوری گشاد می شود موقع گفتن این حرف، که می شود باور کرد غلو نمی کند. دومین حرفش درباره ی هاشمی این است که کتابخانه ی خیلی بزرگی دارد. نمی دانم از کدام کتابخانه صحبت می کند. شاید اصلن عوضی گرفته، شاید کتابخانه ملی را جای کتابخانه شخصی آقای هاشمی به اش قالب کرده باشند. همین جا می گوید که چقدر هاشمی را تحسین می کند.

سومین خاطره ای که از سفر دوم می گوید، توصیف فرش بسیار بزرگی است که کف اتاق کار رفسنجانی دیده. می گوید که روی همان فرش نشسته و شعری نوشته. شعر را می خواند. معلوم است حافظه ای عالی دارد. دست کم هزار بار از من بهتر. شعر تقریبن این طور شروع می شود: یک کشور حقیقتن ثروتمند، ثروتی سیاه، کاخ های مخفی... و چه و چه.

مثل اغلب کله زردها، قورمه سبزی و کباب را به هر چیز دیگری از ایران ترجیح می دهد. اشاره می کند که عصبانی است که این جا عراقی ها یا ترک ها کباب را به اسم غذای خودشان می فروشند. (روی این یکی انگار غیرت دارد) توضیح می دهم که این بی ربط نیست، آنها هم کباب دارند، نوعش قدری متفاوت است. زیر بار نمی رود که نمی رود. حتی گوش نمی کند. قبل از اینکه مجبور شوم سخنرانی ده – پانزده دقیقه ای درباب تاریخ کباب بشنوم، تسلیم می شوم.

بعد از این دیگر، بیشتر می نوازد و می خواند. مردم رهگذر، خوش خوشک دورمان جمع می شوند و موسیقی گوش می کنند. برخی عکس می گیرند. آخر هر قطعه کف می زنند. ماجرا را جدی گرفته اند؛ از بس که دنیای هفتاد رنگ بوکیت بینتانگ سبک است و همه چیز را به راحتی می پذیرد .

شلوغ می شود و دیگر گپی در کار نیست. یکی دو نفر می آیند سر حرف را باز کنند. مجبورم خداحافظی کنم.

- راستی اسمت؟

- ...

- پدر داری؟

- اوهوم

- برو بهش تلفن بزن، اگر خواب نیست.

این را که می گوید، دلم می پیچد و زبانم به خداحافظی نمی رود. دست تکان می دهم فقط. لبخند بی رمقی می زند و او هم دست را تاب می دهد در هوا. چشم هایش شکل بدی می شود. شکل پدری که دوست دارد با دخترش حرف بزند اما به هر دلیل نمی تواند. می دانم که این جور وقت ها، دل پدرها با دل پسربچه های معصوم نازک نارنجی رقابت می کند. دیگر نگاهش نمی کنم. هوا می گیرد و صداها می روند. نئون ها از چشمک زدن می افتند. رنگ ها و آدم ها زیبا نیستند. پاکت سیگار توی جیب کتم خودش را به پهلویم می کوبد.

کوالالامپور شب دلگیر دیگری هدیه می دهد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

پیری

خانه آرام است. ابر و غبار پاییزی که دمدمی مزاج در هم می پیچند، خبر از شامگاهی آشفته می دهند. حوضچه ی هشتی، لجن زده و دلگیر، بهار آینده را در انتظار است تا نو نوار شود. بهاری که شصت و هشتمین من است، و برای تو، تنها بیست و سومین.

تابستان به آخر می رسید وقتی آمدی. مادرت تماس گرفت تا بابت آگهی اجاره اتاق پرس و جو کند. گفتم برایش که حمام و آشپزخانه مستقل است. آمدید با هم، دیدید، پسندیدید. گفت که تو را نوه ی خود بدانم. بعد به تعارف و خنده کنان اصلاح کرد؛ "مثل دختر خودتان."

اوایل همان بود که باید می بود. همان که باید باشد. می رفتی و می آمدی، اثاثیه جور می کردی، سر به دانشگاه می زدی. یکروز اما، بی هوا در زدی و با یک بغل رز رنگ به رنگ وارد شدی. دیدمت؛ ایستاده بودی روبرویم، راست قامت، جوان و شاداب. زرد و سبز پوشیده بودی و موهایت پریشان بود. نا آراسته و شلخته. کودکانه گفتی "روز پدر مبارک." در لحظه اشک به چشمم آمد. جاخورده بودم. سال ها بود که نه پدر بودم، نه همسر و نه پدربزرگ. چهارستون بدنم لرزیدن گرفت. توضیح که دادم، باز هم خنده کنان و چابک، همین که دنبال گلدان می گشتی، گفتی که تو هم سال هاست پدر نداری، و چه خوب که حالا بهانه ای هست برای شادی در این روزها.

خواستی قهوه دم کنی. نشستیم و قهوه خوران، از روزگار گپ زدیم. تو از خودت گفتی و از آینده. همان طور که من از خودم گفتم، از گذشته. از سال های دور که خاطره هاشان مبهم ولی پایدارند. عذر آوردی که درس داری، باید می رفتی. چیزی به سنگینی میان سینه ام چنبره زد، و رفتی. رخوتی گرفتم. خالی شدم. به همین سادگی. ساعت ها دسته ی رنگ به رنگ رز ها را نگاه کردم. خوب که نفسم گرفت و فهمیدم آن دستهای پر گل هیچ چیزشان برایم معمول نیست، یادداشت کردم؛

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من

شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.

***

این روزها مشوشم. انگار دلداده ای شانزده - هفده ساله ام که نه روی گفتن دارد و نه تاب سکوت. همین طور که پای پنجره انتظار آمدنت را می کشم، کتابی ورق می زنم، چیزی می نویسم، خط می زنم یا دستی به سر و روی میهمانخانه می کشم تا مناسب گفتگوی عصرهایمان شود، فکر می کنم به روزی که به گمانم دور نیست.

به سادگی آمدنت می روی و من، به سادگی دلدادگی ام می شکنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

چهره آبی

حجیم شده ام؛

مثل آن یکی دانه برف

که خورشید در آن حلول کرده.

درخشنده و بی باک

می سُرم میان دستهایت

ترانه خوان می لغزم،

               چرخ می زنم بر سبزینگی ساقه ی حیاتم.

گویی در شعاع آفتاب

نرم نرمک تاب می خورم،

می گسلم از هم و

             می پیوندم باز.

گرم می شوم؛

            خیالم نیست از دگرگونه گی ام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

خانه

این اتاق هنوز اتاق من است. گیرم که همه چیزش عوض شده باشد. درست، این تخت، تخت من نیست. کتابهایم رفته اند سفر. لباس های توی کمد هم هیچ کدام مال من نیستند. اما این اتاق من است. چمدانم را که می گذارم زمین و شاخه های خرمالو را که می بینم لم داده اند روی نرده ی ایوان، این را می فهمم. نوجوان می شوم.

می گویند تهران گرم شده، اما هوا سوز دارد. بهار با تمام قدرت خودش را هل داده لای درخت ها، توی بارانی که نم نمک هوا را لطیف کرده، میان صدای پرنده ها و برق آفتاب اردیبهشت که صبح ها با ناز و عشوه آدم را بیدار می کند.

درست مثل خودمان، معماری این شهر هنوز همان طور درهم و برهم جلو می رود. یک کلام، اگر دنبال نظم و هارمونی از آن نوع کلاسیک باشی، گشتم نبود نگرد نیست!... اما یک چیزی پشت این بی نظمی، نه، بی نظمی کم اش است، نهایت ممکن تضاد و تقابل، هست که رنگ و بویش آشناست. مثل مادربزرگی که لباس هایش آشفته است و قصه هایش بی سر و ته، اما چیزی از دوست داشتنی بودنش کم نمی شود. از خوشحالی دیدنش و از سرخوشی شنیدن حرف های بی ربطش هم همین طور.

مردم یا آرام ترند از قبل، یا من با آرامش بیشتری نگاهشان می کنم. کوچه ی خانه ی مادری-پدری، که بهار یک دست سبز پوشش کرده، صبح ها محل پیاده روی و نرمش و حال و احوال کردن های همسایه ها است. توی خانه بند شدن مشکل است، آنهم روز جمعه و این وقت سال.

با مادرم برای پیاده روی بیرون می زنیم. پیر و جوان را سلام می دهد و احوالپرسی می شنود. یک چیز قدیمی توی آدم ها، خانه ها و درختها هست که نه کار به سیاست دارد و نه زمان سرش می شود. محکم چسبیده سر جایش و این همان چیزی است که آدم را عاشق این شهر بی در و پیکر می کند.

با پیرمردی هشتاد – نود ساله ای گرم صحبت است و من کودکانه منظره های اطرافم را با چشم می بلعم. لا به لای موسیقی آب و سنگ در رودخانه، می شنوم می گویند امسال بهار خوبی است، کاش روزگار هم همین جور شود. از انتخابات حرف می زنند.

پایین تر میان درخت ها، یک ردیف دستگاه ورزشی گذاشته اند. زن و مرد مشغول اند، حجاب کارگر نیست.

احمد آقای نازنین هنوز زمین اش را دارد. گل و گیاه می فروشد. از سر صبح با بوته های رز و اقاقیا عشق و حال می کند و با اهل محل گپ می زند. سلام اش می دهم. دو دقیقه ای خوش و بش می کنیم و ذوق زده می شود وقتی عکاسی اش می کنم و از کیسه ی گوجه سبزم تعارفش می کنم.

کنار رودخانه که قدم می زنم و تا وقتی به زمین احمد آقا می رسم، از شادی دانستن اسم درخت ها و گل ها دلم غنج می زند. چه خوب است آدم جایی باشد که طبیعت اش را به اسم می شناسد. خانه ها را هم همین طور... آقای مظفری خانه اش را گذاشته برای فروش... خانه ی خانم ثابت توی طرح است، قرار است پارک بشود جایش...

هوا این جا عطر دارد. اسم ها آشنایند. می شود به رفتگر یا شبگرد محل "خسته نباشید" گفت. می شود کیف کرد از دیدن پیرمردی که روی نیمکت مقابل در، زیر یک چنار، عصایش را گذاشته گوشه ای و گرم کتاب خواندن است. می شود صدای پرنده شنید، ده ها و صدها بار. می شود لای این درخت ها یادگار عشق های نوجوانی را پیدا کرد. می شود قدر باران را دانست، نه اینکه جزئی از زندگی هر روزت شده باشد.

این جا در تهران، هنوز امید هست. حس اش می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

هجمه

 

ساعت هاست عکس ات را نگاه می کنم. همان عکسی که آن پیراهن زرد تنت هست، با گلهای ریز صورتی. روی زمین پی چیزی می گردی، که یادم نیست چه بود. هر لحظه منتظرم انگار نگاهت را بچرخانی سمت من و لبخندت غافلگیرم کند. چشم هایت اما سرکشی می کنند و همان طور خیره مانده اند به زمین. اصرار می کنم توی دلم، یک بار دیگر، فقط یک بار، برگرد نگاهم کن، بلکه آن لبخند گرم خون بدواند به صورتم و من بتوانم چندین ساعت دیگر شیفته وار حرکات آرام و دقیقت را پی بگیرم.

مغزم را فشار می آورم بلکه یادم بیاید دنبال چه بودی. چه چیزی پیدا کردنش مهم بود آن وقت روز، بین آن همه درخت، توی آن سرما که خاک هم یخ زده بود؟ نمی فهمم از کجا، بی هوا عطرت می پیچد زیر دماغم. مست می شوم و دلتنگ. تصویرها و خاطره ها را، شیرین و نمکین، هوار می کند روی ذهنم. باز حافظه ام یاری نمی کند. تمرکز غیر ممکن ترین کار جهان شده انگار... دنبال چه بودی دخترک؟

درد زنانگی می پیچد زیر شکم ام. خمیده می شوم. ذهنم می پرد به آنموقع که هم سن و سال حالای تو بودم. مغز نافرمانم برای هزارمین بار می رود سراغ مردک. چند سالش بود آنموقع؟ چهل؟ پنجاه؟ ... من چند ساله بودم؟ شش یا هفت؟... کمتر شاید.

چشمم سیاهی می رود. چطور می شود چیزی اینقدر خاطر آدم را بیازرد؟ این همه سال؟ تمام خاطرات کودکی ات فراموش شوند، اما این یکی بماند، آنهم مو به مو و با جزئیات لحظه به لحظه اش آنطور که تنت را بلرزاند؟... چیز سفتی، کدویی شکل، که نمی دانی چیست، به بهانه ی در آغوش گرفتن و محبت کردن یک باره ای که به آن شک برده ای، به صورت ات فشار داده می شود و تو احساس خفگی و انزجار می کنی و با آن شرم کودکانه و آن ترسی که منشا اش برایت نا آشناست تقلا می کنی که خودت را برهانی و او باز فشار می دهد صورت ات را و تو باز نیمه کاره دست و پا می زنی... یا دلت می خواهد دست و پا بزنی اما سست شده ای انگار، از ترس یخ کرده ای و به زور روی پاهایت نگه داشته ای هیکل کوچک ات را... حس ات می گوید اتفاقی که دارد می افتد خوشایند نیست،... مردک راضی به نظر می رسد،... هرگز این طور ندیده بودی اش... تقلا می کنی توی دلت، اما از بیرون جنبشی در کار نیست جز حرکت لعنتی پایین تنه ی مردک که تو معنی اش را نمی دانی... خودت را نفرین می کنی از آن احساس گنگ، از این ناتوانی در رهاندن خودت... لعنت می کنی... و این لعنت را سی سال دنبال خودت می کشی بدون آن که لحظه ای گم اش کنی یا از جلوی چشمت کنار رود و راحت ات بگذارد... "چرا" ی نکبتی هم هست که هر بار یاد آن روزها می افتی و حلاجی می کنی، فکر می کنی دفنش کرده ای اما صبح روز بعد راست قامت ایستاده جلوی چشم ات.

یک نخ سیگار...بر می گردم به عکس. به پیراهن زرد و گلهای صورتی. به آغوش گرم کودکانه ات که ساعتی دیگر با عطر شامپوی بخار شده از مدرسه می رسد و دلم را تاب می دهد... نکند مردکی از همان جنس سراغ تو را بگیرد...

پنجه هایم گره می خورد و پاکت سیگار لِه می شود. گلوگاهم مثل ماده شیری می غرد خود به خود. پنجه هایم آماده است هر موجودی را که شاید گزندی به تو برساند به هزار تکه پاره پاره کند.

به مادرم نگفتم، که اگر می گفتم هم انگار که هذیان گفته باشم زل می زد به صورتم و در دلش برای دیوانگی ام افسوس می خورد، یا از خدایش طلب بخشش می کرد برایم. تو اما بگو؛ به خودت قسم می خورم که نابودش کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

رفتگان

خواب کسل کننده ی عصر، و باز بیداری... بیداری ای که تو دیگر درش نیستی. شاید هم نبوده ای هیچ وقت.

مسافری می رود. باید بروم فرودگاه. دیر شده قدری هم.

به همان اندازه که سالن پروازهای ورودی فرودگاه برایم آرامش بخش است، حس تازه شدن دیداری را به ام منتقل می کند، هیجان زده ام می کند یا گلایه های احمقانه ام را ساعتی از ذهن دور می کند، از سالن پرواز های خروجی می ترسم. هر وقت در این سالن قدم زده ام، در حال خداحافظی بوده ام. در حال از دست دادن. حتی اگر خودم در حال سفر باشم، بازهم همان حس ترس و خالی شدن به سراغم می آید. انگار که دارم خودم را بدرقه می کنم و شاید که دیگر هیچ وقت نبینم اش.

بد بیاری این است که معمولاً آن عزیز مسافر، مقصدش ایران است. ترس توی دلم می ریزد از یاد آوری همه ی آن چیزهایی که از آنها فرار کرده ام، و حالا مسافرم مقصدش همان جاست. یادم می افتد از بچه گی، 9 سالگی که اولین بار پایم به کلانتری باز شد، و دیگر شد پایگاه ثابت؛ اقلاً سالی دوبار، و ادامه داشت تا روز آخر. یادم می افتد به رفقای هم کلاسی و هم دانشگاهی، آنها که روز و شب های خاکستری تهران را رنگ آمیزی می کردند، و حالا یکی زندان است، یکی - دوتا خانه نشین، چند تایی آواره و پناهنده اطراف دنیا. یاد دود و دم می افتم، یاد ترافیکی که وقتی تویش گیر می کنی باید دیوار نوشته های فرمایشی حکومتی را بخوانی. یاد صدای انکرالاصوات آقایان از رادیو، خزعبلات بیست و چهار ساعته ی تلویزیون دولتی، مردمی که روز به روز از اخلاق و فرهنگشان گرفته تا اقتصاد و سیاستشان رو به نیستی و پوچی و اضمحلال می رود.

این میان دلم می تپد برای آن بازمانده ها، آنها که دوستشان دارم، آنها که فقط مثل خودشان اند و آزار می بینند بی تقصیر.

در همین سالن پروازهای خروجی، زنان و دخترکان هم وطنم را می بینم که ترس آنقدر در وجودشان ریشه دوانده که حجاب را از همین سالن بر سر و تن می کشند. مردهایمان را می بینم که چه بی حوصله تاب می خورند آن اطراف، و ایستادن در یک صف ساده از تحملشان خارج است.

همین جا آخرین بار شیدا را دیدم. همان وقت که می گفتند روانش به هم ریخته. همان وقت که چشم هایش از خستگیِ بار زندگی، مثل مرده ی متحرک بیرون زده بود و خیره خیره نگاه می کرد، از این سو به آن سو، بلکه بیاید گمشده اش را.

گفت که بیارمش فرودگاه. نگفت کجا می رود. از ایران هم که آمده بود، نگفته بود مقصدش این جاست. فقط گفت تحمل ندارد، اگر بماند، بام تا شام باید برود بنشیند کنار کوچه کیوان، زل بزند به درِ آن خانه، بلکه باز شود و معشوق از دست رفته را لحظه ای ببیند. گفت که دیگر نمی خواهد، اما مثل خوره به جانش افتاده، بی هوا از خانه می زند بیرون و قبل از آنکه بفهمد، رسیده سر آن کوچه و نشسته در انتظار، و بعد دیگر نمی تواند از آنجا جم بخورد.

بی خبر آمد، یک ماه نشست گوشه ی اتاق، زل زد به دفترچه هایش، نوشت، خط زد، پاره کرد. یک کیسه کوچک خاک کویری را که نمی دانم از کجا آمده بود توی دستش تاب می داد، دوباره می نوشت، خط می زد، می نوشت.

یک روز هم درآمد که: "برویم فرودگاه." و رفت. نمی دانم کجا. نگفت. فقط گفت جایی دور، کارائیب مثلاً. یادم رفت به برتا... روچستر... دریای سارگاسو... جین ریس... برمودا... جادوی سیاه.

برگشتنه باز باران گرفت. دل من هم. جایش خالی شد آن گوشه ی اتاق... برمی گردد؟... تو چطور؟ برمی گردی؟...

می دانم امروز هم، باز باران خواهد بود، و دلِ گرفته ی من، برای تو، برای شیدا، ... برای همه ی آنها که رفته اند و معلوم نیست کِی برگردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

بریدن

"...ما زن ها هر وقت بخوایم می تونیم از شما موجودات مذکر بی شعور یه تیکه بدزدیم، تو شکم امون قایم اش کنیم و بعدم که دنیا اومد مال خودمونه... این مال منه... هیچ کاریش نمی تونی بکنی..."

این را با چشمهای دریده گفته بود، در را کوبیده بود به هم و پله ها را دو تا یکی پایین آمده بود. بغضش ترکیده بود. نعره هم زده بود. بوی گند دور انداخته شدن رفته بود زیر دماغش. آنهم درست وقتی که نمی خواست. قبلاً خواسته بود. سه ماه پیش، شش ماه پیش... اما الان وضع فرق می کرد. "خر شدم!"... یعنی اینکه عاشق شده بود دوباره انگار. لعنت می فرستاد، که خودش را یله داده بود توی رابطه. منطق را گذاشته بود لب طاقچه، و فکر کرده بود با دلش زندگی کند. فکر کرده بود وقتی نمانده و باید لذت بُرد. خواسته بود به آینده فکر نکند و عاشقانه بپیچید دور زندگی. یکبار خواسته بود خودش باشد، "خودی" که فکر می کرد هست. عجب حماقتی!... نباید وا می داد.

"نگه ات می دارم، تو دیگه مال خودمی!"

دست کشید زیر شکم اش.

یاد روزهای عیش و خوشی که دیگر گذشته بود، قهقهه های دو نفره، هیجان دست هایش روی تن مردک، مغزش را پُر می کرد و دلش به هم می خورد. همان طور که کز کرده بود روی دو پا، لبِ پله، و روی نوک پنجه هایش تاب می خورد، دلش می خواست کمی بیشتر رو به جلو خم شود تا قِل بخورد پایین و مغزش وسط پاگرد پایینی پخش شود. خودش را دید که با دست و پای باز عین عنکبوت، کفِ پاگرد پایین افتاده و سر و مغزش را خون گرفته و انگار که از برق کشیده باشندش، دیگر فکر نمی کند. چه خوب بود اگر فکر نمی کرد. آن عقل و منطقی که گذاشته بود لبِ طاقچه، حالا یکدفعه هجوم آورده بودند سمتش و انگار داشتند اضافه کاری هم می کردند بابت این مدت.

تاب خوردنش به جلو و عقب تمام شد. نتوانست بیشتر به جلو خم شود. پاهایش مقاومت کردند و برش گرداندند عقب. زندگی ولش نمی کرد، با تمام قدرتش جریان داشت در رگ و پی اش. زیر شکم اش، آنجا که جنین اش پا می گرفت. افتاد از پشت و یله داد به دیوار. جعبه سیگار آبی را از جیب شلوارش در آورد. فندک زد، و یک پُک عمیق. از آن پک های عمیق که ته ریه را می سوزاند و تپیدن سینه را آرام می کند. سرفه کرد. بدنش شل شد و اشک هایش کُند.

نم نمک خوابش برد. خواب خودش را دید توی اتاق خانه ی پدری، سه یا چهار ساله. عروسک بازی می کرد. سارافون صورتی که مادر دوخته بود به تن و موهایش با روبان های صورتی بافته از دو طرف. توی عالم خودش بود و بی خیال. به نظر نمی آمد بفهمد دور و برش چه خبر است.

کودکی اش را رها کرد توی اتاق و آمد بیرون. خانه همان خانه ی قدیمی بود، تنگ گلاب و ترمه، فرش های نائین، مخده و قلیان، استکان های کمر باریک. روی میز وسط هال، ظرف میوه پر بود از سیب گلاب و گوجه سبز. کنارش طبق شیرینی خانگی، ظرف آجیل و نقل. باد خنک از بین درختهای باغ میخزید لای در و توی خانه می پیچید و آن عطر بهاری را که سالها بود به مشامش نخورده بود، پخش می کرد توی اتاق.

رفت تا اتاق مادر. چشم های مادر، داغ و خون آلود، زُل زده به پدر. رمق نداشت انگار، بی صدا حرف می زد. حرکت لبهایش مبهم بود و لابد التماس چیزی را می کرد به پدری که بی خیال دور اتاق برای خودش می پلکید. یک لحظه اما، پدر چرخید. با هیبتی ترسناک فریاد بی صدایی زد که توی زوزه ی باد گم شد، و دیگر هیچ.

صحنه ی بعد دوباره اتاق خودش بود، و مادر که شال و کلاه کرده و اشک بر گونه، کودکی اش را در آغوش کشید، بار و بنه اش را بست، و برای همیشه رفت. کودک را دید که زاری می کند. می دانست که نفهمیده میان پدر و مادر چه گذشته، اما مسلم بود برایش که مادر خداحافظی دیگری کرده است، از آنها که برگشت ندارند، و چیزی این میان به پدر مربوط است.

از خواب پرید با همان خاطره ها. یک هفته بعد از همین ها بود که خانه را سیاه پوش کردند. سارافون صورتی جایش را داد به یک بلوز و دامن مشکی. مادر مرده بود. گفتند تصادف کرده. و دیگر اینکه گفتند بزرگ شدی، یا باید بشوی، که نمی فهمید معنی اش را.

کمی بعدتر، "مامان جان" جای مادر را گرفت، و دیگر هیچ کس حرفی از مادر نزد. از مادر همان عکس سیاه و سفید ماند، که روی طاقچه ی خانه ی عمه توران بود. عمه توران پدر رانمی دید. خانه شان هم نمی آمد. هفده سالگی هم که پدر روانه اش کرد به فرانسه، هیچ کس نگفت عمه توران شب قبل جایی در زیر درختی آرمیده... فقط یک شب قبل... بیچاره پیرزن، چه قدر ضجه زده بود سر خاک مادر... راستی مادر چه شکلی بود؟

از تمام خاطره های جسته گریخته، تنها چشم های مادر یادش می آمد، یا فکر می کرد که یادش است. چشم های درشت سیاه، جسور اما در انقیاد. شمایل اش دیگر مبهم بود. فکر کرد که شاید زنی بوده قد بلند. این را هم مطمئن نبود.

پاهایش را دراز کرد روی پله. نفس عمیقی کشید. کفش های کتانی را تکان داد. جفت شان کرد، بازشان کرد. پلک زد.

"آهای بچه جان! می دونی فروغ فرخزاد کیه؟... چند وقت صبر کن،... برات می گم"

فکر کرد چه قدر قصه دارد که برای جنین اش بگوید. چقدر شعر نخوانده برایش کنار گذاشته. با خودش گفت که چه خوب کسی می آید که همه ی کتاب هایش را بخواند، و ساعت ها حرف بزنند، از شازده کوچولو، روباه، پینوکیو یا سیندرلا و درس های اخلاقی احمقانه اش،... هر کدام را که او بخواهد... فکر کرد حتماً گوشزدش کند که همه ی خوانده هایش را باور نکند. چقدر کار برای انجام دادن هست. وقت نیست، باید برود خودش را آماده کند، شعرهای بچه گانه را مرور کند، مادری کردن یاد بگیرد. چقدر راز از دنیا یاد گرفته که باید به کسی بگوید. چقدر دلش همدم واقعی می خواهد. یک نفر... اما نه هر کسی،... یک نفر که محرم باشد. خیلی محرم، خیلی نزدیک، از جان خودش، از سلول به سلول خودش... لبخند بی رمق، حافظه اش را دواند و برایش خواند...:

" من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

...

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست،مثل یحیی نیست، مثل  مادر نیست

و مثل آنکسیست که باید باشد...

با تو ام کودکم!... می شنوی؟"

و باز دست کشید زیر شکم اش. این بار آرام تر، طولانی تر. چند بار از چپ به راست، و انگار که جنین واقعاً زنده است، فکر کرد که می جنبد. دلش پر و خالی شد از لذت داشتن آن موجود. لبخندش پر رنگ شد این بار. یکباره پر شد از حس پیروزی، از حس خواستن. پاهایش را جمع کرد و بازوها را حلقه زد دور زانو ها. جنین اش را بقل کرد.

یک نفس عمیق دیگر. یکی دو قطره اشک، اما آرام. دست انداخت به نرده ی پلکان و خودش را بالا کشید. عصر بود دیگر. آفتابِ دم غروب، دیوار راهرو را هنرمندانه رنگ به رنگ کرده بود. آن بیرون هنوز پرنده ها بودند که می خواندند، و هنوز آفتابی بود که نگاه کردنش را دم غروب با هیچ چیز عوض نمی کرد. شنید که ماشین ها در رفت و آمدند و مردمی از سر کار بر می گردند. پاها دوباره راه افتادند. آهسته اما محکم.

"بریم؟"

خانه را باید عوض کند. یک اتاق اضافه لازم است. طبقه ی پایین خوب است، اما نورگیر باشد. حیاط هم داشته باشد که چه بهتر. وسایل بچه را هم کم کم بخرد بد فکری نیست، با چند دست لباس حاملگی. سارافون صورتی را هم از انبار خانه ی پدری بیاورد، شاید که دختر بود. بعد از سال ها بی کسی، مهمان عزیزی در راه است. این یکی را نمی گذارد ترکش کند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  | 

یادآوری

فکر کردم چقدر حرف زده بودند چشمهایت و من بی خبر نه شنیده بودم و نه دیده. آن سال ها آنقدر از این آدم مهم ها ریخته بود آن دور و ور که خودت هم دیده نمی شدی، چه برسد به چشمهایت. اصلاً من هم که ذاتاً کور و کَرَم، داد هم میزدی حالیم نمی شد لابد.

یادت هست؟ آنروز که تلفن زدی و گفتی شیدا مُرده، گوشهایم کر شده بود. چیزی تویشان گیر کرد انگار، بقیه ی حرفهایت را نشنیدم. چیزهایی گفتی و من گمانم گفتم "باشه". بعداً گفتی قرار بود با هم برویم تشییع جنازه، که نمی دانم مثلاً من تو را یا تو من را دلداری بدهیم.... که مذخرف بگوییم به هم که مرگش تحمل پذیر شود... که مثلاً تو آنطوری نیم ساعت سرت را به دیوار نکوبی... من نشنیده بودم.

حالم خوب شده است اما تازگی، باور کن. یادم داده اند اینجا که چطور سر و صداها و تصویرهای توی مغزم را کنترل کنم. حالا گمانم آنطوری که باید می شنوم، می بینم. گرچه که هنوز خیلی مطمئن نیستم کدامشان واقعی است. بهم گفته اند هر وقت خواستی مطمئن شوی، یکبار جمله را تکرار کن، یا به دیده هایت دست بزن، لمسشان کن، اگر شد، واقعی اند. دیروز که توی حیاط آن پروانه ی بهاره را گرفتم، لمسش کردم، بالهای نازکش را بوسیدم، پرستارم باز با غرولند آمد سراغم و دستم را کشید برد توی اتاق. "باز پی پروانه بودی؟..." حالا من نمی دانم پروانه واقعی بود یا پرستار. گیج می زنم، می دانی خودت.

گفتم بیایی اینجا شاید حرفی بزنی تا بشنوم. طول کشید تا یاد چشم هایت افتادم که آنروزها حرفی داشت. مثل الان نبود. هم دیده بودم هم ندیده بودم. دیده بودم که الان یادم آمده خب... بعد فکر کردم شاید آنهم فقط توی این مغز درب و داغون من اتفاق افتاده، حرفی نبوده اصلا، یا نگاهی نبوده.

عکس قدیمی هامان را زیر و رو کردم. همان ها که قبل از مردن شیدا گرفته بودیم، قبل از انگلیس رفتنت، قبل از تصادف کیوان، قبل از همه ی این ها. سفر قمصر، سر گلاب گیری. نگاه کردم ببینم چشمهایت توی عکس هم حرفی داشته اند یا نه. چشم های شیدا مثل همیشه برق داشت و زنده بود. نمناک هم بود نگاهش مثل همیشه... نه از آن نمناک های غمگین، از آن نمناک های شیفته وار و شاد، انگار با زندگی معاشقه می کرد تمام وقت. همیشه فکر می کنم مگر می شود آدم با این همه شور زندگی توی چشمهاش، یکهو بیافتد بمیرد؟ مامان می گفت خواست خدا.... من گوشهام می گرفت باز.... بد و بیراه می گفتم لابد، یادم نیست... آنروز هم که کیوان تصادف کرد و شد آن جنازه ای که روی تخت افتاده و فقط نفس می کشد هم همین ها را گفت. باز بد و بیراه گفتم. بعد به خودم گفتم اگر این خدایش را نداشت که همه چیز را بهش حواله کند، بار زندگی کمرش را شکسته بود تا حالا...

خلاصه هر چه نگاه کردم چیزی دست گیرم نشد. توی عکس ها، یادداشت ها، ... این شد که گفتم بیا. ببینم ندیده و نشنیده هام چه بوده. چه خوب شد آمدی... خوب شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وبگرد فی میل  |