"...ما زن ها هر وقت بخوایم می تونیم از شما موجودات مذکر بی شعور یه تیکه بدزدیم، تو شکم امون قایم اش کنیم و بعدم که دنیا اومد مال خودمونه... این مال منه... هیچ کاریش نمی تونی بکنی..."
این را با چشمهای دریده گفته بود، در را کوبیده بود به هم و پله ها را دو تا یکی پایین آمده بود. بغضش ترکیده بود. نعره هم زده بود. بوی گند دور انداخته شدن رفته بود زیر دماغش. آنهم درست وقتی که نمی خواست. قبلاً خواسته بود. سه ماه پیش، شش ماه پیش... اما الان وضع فرق می کرد. "خر شدم!"... یعنی اینکه عاشق شده بود دوباره انگار. لعنت می فرستاد، که خودش را یله داده بود توی رابطه. منطق را گذاشته بود لب طاقچه، و فکر کرده بود با دلش زندگی کند. فکر کرده بود وقتی نمانده و باید لذت بُرد. خواسته بود به آینده فکر نکند و عاشقانه بپیچید دور زندگی. یکبار خواسته بود خودش باشد، "خودی" که فکر می کرد هست. عجب حماقتی!... نباید وا می داد.
"نگه ات می دارم، تو دیگه مال خودمی!"
دست کشید زیر شکم اش.
یاد روزهای عیش و خوشی که دیگر گذشته بود، قهقهه های دو نفره، هیجان دست هایش روی تن مردک، مغزش را پُر می کرد و دلش به هم می خورد. همان طور که کز کرده بود روی دو پا، لبِ پله، و روی نوک پنجه هایش تاب می خورد، دلش می خواست کمی بیشتر رو به جلو خم شود تا قِل بخورد پایین و مغزش وسط پاگرد پایینی پخش شود. خودش را دید که با دست و پای باز عین عنکبوت، کفِ پاگرد پایین افتاده و سر و مغزش را خون گرفته و انگار که از برق کشیده باشندش، دیگر فکر نمی کند. چه خوب بود اگر فکر نمی کرد. آن عقل و منطقی که گذاشته بود لبِ طاقچه، حالا یکدفعه هجوم آورده بودند سمتش و انگار داشتند اضافه کاری هم می کردند بابت این مدت.
تاب خوردنش به جلو و عقب تمام شد. نتوانست بیشتر به جلو خم شود. پاهایش مقاومت کردند و برش گرداندند عقب. زندگی ولش نمی کرد، با تمام قدرتش جریان داشت در رگ و پی اش. زیر شکم اش، آنجا که جنین اش پا می گرفت. افتاد از پشت و یله داد به دیوار. جعبه سیگار آبی را از جیب شلوارش در آورد. فندک زد، و یک پُک عمیق. از آن پک های عمیق که ته ریه را می سوزاند و تپیدن سینه را آرام می کند. سرفه کرد. بدنش شل شد و اشک هایش کُند.
نم نمک خوابش برد. خواب خودش را دید توی اتاق خانه ی پدری، سه یا چهار ساله. عروسک بازی می کرد. سارافون صورتی که مادر دوخته بود به تن و موهایش با روبان های صورتی بافته از دو طرف. توی عالم خودش بود و بی خیال. به نظر نمی آمد بفهمد دور و برش چه خبر است.
کودکی اش را رها کرد توی اتاق و آمد بیرون. خانه همان خانه ی قدیمی بود، تنگ گلاب و ترمه، فرش های نائین، مخده و قلیان، استکان های کمر باریک. روی میز وسط هال، ظرف میوه پر بود از سیب گلاب و گوجه سبز. کنارش طبق شیرینی خانگی، ظرف آجیل و نقل. باد خنک از بین درختهای باغ میخزید لای در و توی خانه می پیچید و آن عطر بهاری را که سالها بود به مشامش نخورده بود، پخش می کرد توی اتاق.
رفت تا اتاق مادر. چشم های مادر، داغ و خون آلود، زُل زده به پدر. رمق نداشت انگار، بی صدا حرف می زد. حرکت لبهایش مبهم بود و لابد التماس چیزی را می کرد به پدری که بی خیال دور اتاق برای خودش می پلکید. یک لحظه اما، پدر چرخید. با هیبتی ترسناک فریاد بی صدایی زد که توی زوزه ی باد گم شد، و دیگر هیچ.
صحنه ی بعد دوباره اتاق خودش بود، و مادر که شال و کلاه کرده و اشک بر گونه، کودکی اش را در آغوش کشید، بار و بنه اش را بست، و برای همیشه رفت. کودک را دید که زاری می کند. می دانست که نفهمیده میان پدر و مادر چه گذشته، اما مسلم بود برایش که مادر خداحافظی دیگری کرده است، از آنها که برگشت ندارند، و چیزی این میان به پدر مربوط است.
از خواب پرید با همان خاطره ها. یک هفته بعد از همین ها بود که خانه را سیاه پوش کردند. سارافون صورتی جایش را داد به یک بلوز و دامن مشکی. مادر مرده بود. گفتند تصادف کرده. و دیگر اینکه گفتند بزرگ شدی، یا باید بشوی، که نمی فهمید معنی اش را.
کمی بعدتر، "مامان جان" جای مادر را گرفت، و دیگر هیچ کس حرفی از مادر نزد. از مادر همان عکس سیاه و سفید ماند، که روی طاقچه ی خانه ی عمه توران بود. عمه توران پدر رانمی دید. خانه شان هم نمی آمد. هفده سالگی هم که پدر روانه اش کرد به فرانسه، هیچ کس نگفت عمه توران شب قبل جایی در زیر درختی آرمیده... فقط یک شب قبل... بیچاره پیرزن، چه قدر ضجه زده بود سر خاک مادر... راستی مادر چه شکلی بود؟
از تمام خاطره های جسته گریخته، تنها چشم های مادر یادش می آمد، یا فکر می کرد که یادش است. چشم های درشت سیاه، جسور اما در انقیاد. شمایل اش دیگر مبهم بود. فکر کرد که شاید زنی بوده قد بلند. این را هم مطمئن نبود.
پاهایش را دراز کرد روی پله. نفس عمیقی کشید. کفش های کتانی را تکان داد. جفت شان کرد، بازشان کرد. پلک زد.
"آهای بچه جان! می دونی فروغ فرخزاد کیه؟... چند وقت صبر کن،... برات می گم"
فکر کرد چه قدر قصه دارد که برای جنین اش بگوید. چقدر شعر نخوانده برایش کنار گذاشته. با خودش گفت که چه خوب کسی می آید که همه ی کتاب هایش را بخواند، و ساعت ها حرف بزنند، از شازده کوچولو، روباه، پینوکیو یا سیندرلا و درس های اخلاقی احمقانه اش،... هر کدام را که او بخواهد... فکر کرد حتماً گوشزدش کند که همه ی خوانده هایش را باور نکند. چقدر کار برای انجام دادن هست. وقت نیست، باید برود خودش را آماده کند، شعرهای بچه گانه را مرور کند، مادری کردن یاد بگیرد. چقدر راز از دنیا یاد گرفته که باید به کسی بگوید. چقدر دلش همدم واقعی می خواهد. یک نفر... اما نه هر کسی،... یک نفر که محرم باشد. خیلی محرم، خیلی نزدیک، از جان خودش، از سلول به سلول خودش... لبخند بی رمق، حافظه اش را دواند و برایش خواند...:
" من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
...
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست،مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست
و مثل آنکسیست که باید باشد...
با تو ام کودکم!... می شنوی؟"
و باز دست کشید زیر شکم اش. این بار آرام تر، طولانی تر. چند بار از چپ به راست، و انگار که جنین واقعاً زنده است، فکر کرد که می جنبد. دلش پر و خالی شد از لذت داشتن آن موجود. لبخندش پر رنگ شد این بار. یکباره پر شد از حس پیروزی، از حس خواستن. پاهایش را جمع کرد و بازوها را حلقه زد دور زانو ها. جنین اش را بقل کرد.
یک نفس عمیق دیگر. یکی دو قطره اشک، اما آرام. دست انداخت به نرده ی پلکان و خودش را بالا کشید. عصر بود دیگر. آفتابِ دم غروب، دیوار راهرو را هنرمندانه رنگ به رنگ کرده بود. آن بیرون هنوز پرنده ها بودند که می خواندند، و هنوز آفتابی بود که نگاه کردنش را دم غروب با هیچ چیز عوض نمی کرد. شنید که ماشین ها در رفت و آمدند و مردمی از سر کار بر می گردند. پاها دوباره راه افتادند. آهسته اما محکم.
"بریم؟"
خانه را باید عوض کند. یک اتاق اضافه لازم است. طبقه ی پایین خوب است، اما نورگیر باشد. حیاط هم داشته باشد که چه بهتر. وسایل بچه را هم کم کم بخرد بد فکری نیست، با چند دست لباس حاملگی. سارافون صورتی را هم از انبار خانه ی پدری بیاورد، شاید که دختر بود. بعد از سال ها بی کسی، مهمان عزیزی در راه است. این یکی را نمی گذارد ترکش کند.